حقیقت

بزدلانه فرار می کرد از اینکه بگوید
"دوستت دارم"
شاید می خواست چیز دیگری بگوید
شاید بر بال هیچ اندود خویش ، سرگرم شب نشینی با مهتاب بود
شاید بی قرار گوزن های مانده در بوران
و یا مانده در دام تنهایی هایش بود
و شاید
موسیقی جانش بر گام جنون می رفت
و دل آن را نداشت که دیوانگی اش را فریاد بزند
...
سرود :
"سزاوار جنونم
به شب هایی
که با یادت
از ماه سایه می گیرم
و از خیالت
بوسه ای طولانی
آنقدر که نقش عشق بازیمان
روی خاک آفتاب خورده ی صبح بماند"
----
پی نوشت :
دوست عزیزی از من درخواست کرده اند که لینک موسیقی پس زمینه ی وبلاگ را درج کنم . از لینک زیر می توانید موسیقی مورد نظر را دانلود کنید: