حقیقت

به تو ای دیرترین دوست سلام
وقت آن حضرت حق ، شاه جهاندار به خیر
سر ِ سرکار سلامت
چه خبر ؟
حال جبریل عزیزت خوب است؟
جاری است آن همه نهر پر ِ شهدت به بهشت ؟
آتش سرخ جهنم برپاست ؟
پل مستحکم و زیبای صراطت سرپاست ؟
جان من !
راست می گویند این آدمها ... ؟
اینکه تو اول و الآخر و الظاهر و الباطنی و
حَکَم عدلی و خوبی به تمام ؟
خودت از دست خودت خوشحالی ؟
بی خیال من و ما شو
...
راستی !
من که حالم خوب نیست ،
اما
دل ما و تو و این گوش گران ؟
نه !
دیگر آن مرگ نمی آید پیش...
تو بیا
کمی از عرش به این فرش ، فرود
...
دل من تنگ نفس های تو است...